گاه شده اختلال کوچکی راه انداخته ای , خیلی هم بی ثمر.

مرا اما دست شستنی از عشق (این چرک ابدی) نیست.

.

.

.

زن چند بار شانه ی مرد را تکان می دهد.حاصل جمع سی و یک سال زندگی مشترک را شش و ربع هر صبح می ریزد در سر انگشت ها و با مرد از گوشه ی شانه تماس حاصل می کند.می جنباندش و بعد پرده ها را کنار می زند.

این نور خورشید است که با نخستین فشار تلالوها هم می تواند اتاق دو در سه و بی راز آن دو را سوی بی اتفاق ترین روزها  وابدهد.

.

.

.

این داستان چیزی که کم دارد دو دختر است.

((21)) و به تحقیق هیچ گوشه ای در دایره ی جهان نیست مگر آنکه در آن به نرمی دو دختر را در هم گره کور زدیم و فراوان از ان یاد کن باشد که گره بخوری((22))

                            آیه ای گمشده- مزامیر دو باکره ی گریخته به لزبو آیلند

.

.

.

” یه رژ لب خوشمزه خریدم برات.”

” پس خودتم بزن که منم مزه شو بفهمم.”

 

همین دیالوگ بی سرانجام کفایت می کند.

                                   

 

A reclining grassy woman featured in the 4Head Garden of Dreams by designers Marney Hall and Heather Yarrow.

در فاصله سال های 1917-1917 ( فقط دو یا 3 ماه گرم سال ) یک هیدن گاردن

 برای خودمان ساخته بودیم ,کلید را جایی چال کردیم و آشکارا خوش می گذراندیم.به اصرار دختره , یک تاب از درختی قدیمی و مطمئن آویزان کردم.چای عصرانه را که می خورد , روی تاب ظاهر می شد و تا غروب آفتاب در رفت و برگشت و معلق بود. شب ها یک تا پیرهن نازک می پوشید . بدجوری استخوانی بود.جلو می امد , بازوهای لاغرش دور گردنم حلقه می شد , پیشانی اش را می چسباند به پیشانیم , شکم ها تماس مختصری داشت و دعای شبانگاه را یک تنه از آسمان بر سرم فرود می آورد. اینگونه بود که خوشبختی من در ان تابستان نکبت تضمین شد.

یک پستچی خصوصی داشتیم که نامه های دختره را سوا می کرد در سبد جلوی دوچرخه تا اینجا رکاب می زد. میل داشت با دختره لاس بزند. من می افتادم جلو , نامه ها را می قاپیدم که “خودم بهش می رسونم.” سکه های خوشرنگ را می چسباندم کف دستهای چرک مرکش.

 نامه ها اغلب از بنگاه خیریه ی دختران قرمز بود.به نازل ترین بهانه ای سعادت را به دختران جوان پیشکش می کردند.نوار قرمز بهارهمان سال مد شد. دخترها , نوار قرمزی دور بازوی چپ , در سالن انجمن شهرداری ,جفت پسران و مردان جوان تجربه ی موقتی از سعادت مذکور می یافتند. این جوری بود که یکی از همین جفت های بالقوه روبان قرمز را از نماینده ی بنگاه خریداری می کرد و آن را به بازوی دختر داوطلب دلخواهش گره می زد.

 مشغول رقص می شدند و دختر به عضویت بنگاه خیریه ی دختران قرمز در امده بود.

 به دختره گفتم ” عیبی که ندارد.یک دور رقص کسی را نکشته .” خب لجباز بود.

 نامه های دیگری هم می رسید. سالانه دعوت می شد به یک جزیره ی بارانی در جنوب که نوه عمه ی پدرش می خواست میزبانی از او را برای مهمانی آخرین پنج شنبه ی شکوفای فصل, با افتخار پذیرا باشد.

 نامه ها صبح در هواهای ابری می رسید.صبحانه می خوردیم . عادت من بود برایش لقمه های خامه , نان برشته و مرباهای جورواجور مثل زردالو یا تمشک وحشی بگیرم.چای را هم می زدم یا شکلات ها را در قطعات کوچک بر رومیزی حریر به شکلی که می خواست می چیدم . شیر را داغ می خورد .

 از روز اول اعتراضی نکرد و من سر تا سر ماه های گرم با شکلات شکل می ساختم.

 بعد صبحانه پیرهنش را بالا می گرفت , روی صندلی می ایستاد (کاری که مرا عصبی می کرد ) به سمت سرگردان ترین سپیدارها آروغ می زد و مقابل دسته ی در پرواز گنجشک ها تعظیم می کرد.

 من مترصد این واپسین لحظه بودم. خم می شد و سینه های به واقع نارسش حجمی عمودی می یافت. هیچ وقت نمی فهمید چه ولعی در من سر می رود.

شانسم این بود تماس انگشتان را وقت تبادل لقمه های صبحانه خوب می فهمید. مکث می کرد , زیرکانه نگاهم می انداخت و سرش را بر می گرداند به جایی نا مفهوم ماتش می برد (انگشت ها همین لحظه مماس می شدند ) و لقمه را ,گرفته از دست من , با حالتی اثیری در دهان می برد و پاها تاب می خودند. می جوید گویی زهری را از دست محبوبی می نوشد و این همه در کشتی بادبانی ویرانی در مسیر طوفان های ناگزیر رخ می دهد.

 یکباره همه را برگرداند.به حجم غلیظ تخلیه شده بر سینه و لباسش نظر انداخت و به من نگاه کرد : منتظر است. نگاهش کردم :چه کار می شود کرد تو را؟

 بلند شدم , دستمال ابریشمی ام را باز کردم و کشیدم به سینه اش. آیا باور می کنید همان دم مشغول استغفار از درگاه خدا بودم که …با چه حرصی , تعمدا و به شدت دستمال را به سینه اش می کشیدم . گوی ها را زیر دستم با فاصله ی لعنتی یک دستمال ابریشمی یک لا درک می کردم.زیرانگشتان مشت شده م فرو می رفت و پخش می شد. صخره هایی کم جان که این برمودای بی تناسب در مختصات جغرافیای بینابین پاهای مرا بر می آشفت. آن طوفان رخ داد. هنوزبه یاد دارم فاصله سالهای 1917-1917 را. ماه های گرمی که دختره بالکل اختیاری برام نگذاشت. گفتم ” کمکت می کنم پیرهن را در بیار.”

آیا دختره منتظر همین بود؟ بلند شد.ایستاد بالای صندلی.پیرهن را بالا گرفت ,یک پا عمود بر صندلی , یک پا را گذاشت بر میز که لق می خورد :زاویه ای مملو از درجات مرگ. خودش را سفت گرفته بود.پیرهن را بی ملاحظه از تن کشید.

 ما در آن هیدن گاردن خدمتکاری چیزی نداشتیم.

عمارت خرابه : لانه ی جغدهای سفید و کبوتران چاهی سرگردان.

درخت های گیلاس : تابلوهای رقیق قرمز رنگی معلق بر ستون درخت های بهاری.

ابرها:سایه اندازهای آماتور,موذیگران سارق آفتاب.

دختره : جنگلی در ارتفاعی قد پایه های یک صندلی عادی. گشوده مقابل چشمها و دهانم.خزه ها این چوب جوان ترد را  پوشانده.در باغی مخفی بی هیچ کس چه می توان کرد؟ به تبع می بایست زبان را جلو برد.دهان را پر مو کرد.

که معبدی بی بازدید را نم  بردارد. و زبان شورش کند و ارتش سیال تف نفوذ .

دستهای استفراغیش را بند کرده بود به موهام و هر دو کثیف می شدیم.

قطرات ناجور عرق را می شد از فاصله ی فرشته ای نشسته بر ابری رویت کرد.

دختره در این لحظه بر صندلی می نشیند.خود را ول می کند. گردنش بر پشتی صندلی از پشت افتاده,چون جسدی نا مدفون در فاصله سالهای بعد از جنگ اول(آن موقع کسی نمی دانست جنگ دومی هست ).گوی ها خودبخود جذب شده.چیزی که دستگیر آدم باشد در آن گرما و عرق ریزان,به چشم نمی خورد.تنها می شود خورد.در تیتر روزنامه ی عصر دهکده (خبرها همیشه با تاخیر می رسد) : “غارت در هیدن گاردن

گوی های زننده پخش و پلا می شود,مثل ما. 

هر اتفاق به پایان می رسد.و حادثه های خودخواسته هم.و فاجعه ها و زلزله ی اندام ها.تمام می شود انگار ابتدایی نبوده.

عصر همانروز در نشیمن عمارت مخروبه , با دعوت قبلی از جغدها وکبوتران , دختر با دو انگشت دست چپ آغشته به قرمز پررنگ , قبول می کند جفت رقص من بر مدار سعادتی تضمینی  باشد.

                           

عصر شنبه-11 خرداد آتنا دخترخاله ی من اومد دانشگاه.یعنی خودم بهش زنگ زدم که : ببینمت.براش اتفاقات چند روزی رو که ندیده بودمش تعریف کردم و همه رو که گفتمَ , نوبت اون شد.معلوم بود اضطراب داره و اینکه چیزی سر جاش نیست.از دوست پسر سابقش گفت که دوباره بهش زنگ زده که دوباره دوست باشند و اون گفته در رابطه ایست و 6-7 ماه طول می کشه از اون رابطه بیرون بیاد و آتی می تونه اگه می خواد صبر کنه.

این بحث ها تقریبا تموم شده بود که گفت : وای………..یه کاری کردم تو رو خدا بین خودمون بمونه.و در حالیکه با حالت نیمه هیستریک می خندید , اشک تو چشماش جمع شده بود.

این حالت رو خودم هم تجربه کردم.که نمی خوای گریه کنی , از خودت خجالت می کشی که گریه کنی . با طمع به خنده چنگ می زنی و با این حال اشک  چشمات رو فرا می گیره.

گفتم : سانسور نکن . زود بگو چی شده.

اعتراف کرد دیروز به خونه ی مادر بزرگ سعید دوست جدیدش رفته اند.

باورم نمی شد. این اولین تجربه ی سکس آتنا ست.

من با کمال ریاکاری تا حالا طوری وانمود کرده ام هیچ رابطه ای از این دست نداشته ام.بحث پاک نشان دادن نبوده ,اگه می دونست از این گونه تجارب داشته ام , اجازه ای می شد که مرتکب ! بشه و من نمی خواستم کسی که اون رو ترغیب می کنه من باشم.

از جزئیات گذشت (من هم اصراری نداشتم ) و گفت که از صبح قرص های ال دی مصرف کرده و تمام دیشب رو با ترس از حاملگی بیدار گذرانده. حال آنکه عمل زیاد خطرناکی هم واقع نشده بود .

شب که رفتم خونه به این موضوع فکر می کردم.

جلوی دانشگاه که داشتیم خداحافظی می کردیم وقتی می خواست بگه سعید اسپرم هاشو کجای بدن اون جا گذاشته , گفت : حالا نمیشه نشون هم داد.یعنی منظورش این بود که چون من دخترم چون هم جنسیم  این کار بی معنی س.

البته نه اینکه منظورم تمایل من به این کار باشه.منظورم به دختر هایی ست (اغلب همه شان ) که با پسری

همخوابه می شوند ولی نشان دادن بعضی چیزها را به همجنس خودشان دور از اخلاق می دانند.بحث اخلاقی بودن یا نبودن همخوابگی نیست.

بحثم این است که دختر ها از ابتدا تربیت می شوند که تن شان را حتی در بی اخلاق ترین رابطه ها هم برای مردی نگه دارند.از این حس دخترها بی اختیار لجم می گیرد.اینکه خود را بالاجبار تسلیم پسرها می دانند.که بعله بالاخره که باید با پسری خوابید.باید پسری را دوست داشت.با پسری می بایست ازدواج کرد.

البته همه ی ما در انتخاب آزادیم (به نظر من ) ولی از این محدودیت پذیری این جور استریت ها خون خونم را می خورد.که حتی فکرشون رو لحظه ای متوجه این نمی کنند که شاید طور دیگری هم بشود زندگی کرد.نه اینکه لزوما طور دیگری زندگی کنند ولی آدم باید احتمال همه چیز را بدهد.ادم باید به انچه هست فکر کند.(اصل 1 کنوانسیون جهانی حقوق من درآوردی )

 

پ.ن :چند وقت پیش در چت رومی ,یک نفر تلفن دستی خودش را نوشته بود و می گفت دنبال گرل فرند می

گرده.

با پوزش شماره رو یادداشت کردم و زنگیدم ,دختری برداشت , قطع کردم و اس ام اس زدم که من دخترم,یه نفر تو چت شماره تونو داده , گفته دنبال گرل فرند می گردین.

بعد چند صد دقیقه جواب اومد : یه عوضی این کار رو کرده.فقط عجیبه چرا گفته دنبال دوست دختر می گردم.من که دخترم!!!!

.

.

.

آخه این انصافه؟ که حتی به ذهن این دختر نرسه در جهان ممکنه دخترانی به دنبال گرل فرند بگردند؟

 

دانم اینکه بایدم سوی تو آمد لیک...

عیبش چیست بازی های پنهان مان را در همین خاطرات محدود هی دوره

 کنم.ظهری این اواخر,پارک کنار دانشگاه,به کشف سینه های من پرداختی.مثل پسرهای هرزه که آدم را گاماس گاماس از دخترانگی می اندازند..کنارم نشسته ای,چسبیده به هم,نیمکت را بر عکس نشسته ایم.پیشانی ام را می فشارم بر پشتی نیمکت.دستانت را خیلی عادی چفت می کنی دور کمرم.طرحشان در ذهنم است.با نوعی بلاهت امیخته و آن انگشت وسط که یکبار بریده یا لای دری چیزی گیر افتاده در بچگی ات.

من ناخوشم.هوا بیشرمانه دم کرده.به خیالم در توهمم که دستهات دارند من را بالا می روند و مردمان در اطراف آمد و شد دارند.

تو صعود می کنی.به تمامه به فتح برآمدگیهای بی بازگشت من مشغولی. انگشتانت, دخترکان سر به هوای ناشی,چنگم می زنند.اوج اندام های دختری را.

حرفی که نیست.خنده م می آید. خستگی ها بدل به احساسات بدوی شهوت می شود.این را خواسته ای؟

وقتش است.می چرخم سمت قدیمی ترین تندیس گناه های دخترانه :لب بازی های لعنتی.

لب ها:ل ز ب ی ن های فرانسوی تبار در حریرهای قرمز سوزان,در هم می تراوند و طلسم زبان بی بند و بارت را به عبارات هیچ گاه نشنیده می شکند.

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند………………………………..

لمیده به هم,شکمهای خالی,مگنا کبریت می زنی برای هر دو تامان.سیگارهای ارزان قیمت ,زن ها را به نزدیک می گرداند.

“بلن شو.”

مسیر باهنر را بازو در بازو,تنگ هم ,می رویم بالا.مکان خلوتی احاطه شده در شمشاد ها و کاج ها و بوته های موقتی می شناسم,خوراک هوس های ناگهان دو دختر.

به گفته ی تو,پسربچه ی شیطانی را می مانم که خاموش و مودبانه,برقی در چشمان,سمت شرارت قدم بر می دارد.سرم پایین است و با گام های بسیار شرم اگین تو را همراه می برم.آآآه مرا ببخش که رسیدیم.

یک خاطره ی بی هیجان تعریف می کنی.پیش از گناه خوب است آدم,ساده لوحی روحش را به خدا یادآوری کند.

قبل تر اعتراف کرده ام لب هات تلخ مزه اند.آغشته ی گیاهانی زهرآلود که در دوره ی مغشوشی از تاریخ فراموش شده ی سرزمینی بدنام به توبه نکردگان خورانده اند.

“می خوام.می خوام.”

کمربند سربازی بسته ای و خیلی محکم است.زمان می برد باز شود.در میانه جنگ,وسط جیغ های مقطع شهوانی که دست ها را چون خمپاره های بی پدر مادر به خاکریزهای نجیب هم فرود می آوریم,این توقف ها هوس را بی خواب تر می کند.

“وا شد.”با خنده های ما.

انگشت ها بی اختیار کشیده می شود به قطب جنوب,میانه ی بی عیب,شمال گدازه ها.

به هم یخ می زنیم.در هم فرو می کنیم.با هم آب می شویم,دختره ی من!!

ماشین ها روی آسفالت سیاه سرعت می گیرند.پرندگان بر شاخه های ناپایدار تخم می کنند.بستنی کودکی در دستش آب می شود.در ناحیه ای کسف است که لبخند می زند.ابرها مسیر خود را اشتباه می روند.پیرمردی در استرالیا یک جانور بومی را می بوسد.گندمزارانی اهنگ های طلایی خورشید را کپی می زنند.

…..و در همکف مهمانخانه ای ارزان کنار جاده ای فرعی ,صفحه ای از والسی قدیمی که برای سالیانی از یاد رفته بود از نو پخش می شود.

……..ما دخترکان نامنتظر داریم همین را مکرر می رقصیم : فستیوال

تن های تازه بالغ در پوششی شاد و رنگی از ماتیک و سینه بند.,

 

The Thief Woman

May 31, 2008

غزلی از خودم به تازگی:

 

زنی که سهم تو را از نهار می دزدد

شبانه قلب تو را در قطار می دزدد

 

عبور کند قطار و شبی ست در پاییز

تو را ز فصل بدت چون بهار می دزدد

 

بخار شیشه و دستی لباس های تو را

شروع می کند از یک کنار می دزدد

 

زن است این که تو را با ظریف انگشتان

به چنگ دارد و مردانه وار می دزدد؟

 

عجول,وحشی و نارس,چقدر تبداری

و زن که حجم تو را بی بخار می دزدد

 

پیاده می شود آخر در ایستگاهی,ظهر

و چشم خیس تو را با فرار می دزدد

 

تمام فاصله یک شیشه است,با لب هاش

تو را چو وعده ی گرم نهار می دزدد

                                                1 

 

دلم تنگیده برای خاطره های دور.خاطره هام انگار از سرزمین های غفلت زده ی دختران همیشه رقصان می اید.آنجا که شراب سرخ میوه ای گمنام را به بهای ارزان در چینی های کوچک سر ریز می کنند و آدم بالا می رود و سرش گرم می شود و  انسانیت مثل پروانه های خالدار نازک دور سرش چرخیدن می گیرد. گوشه ای سرود های محلی را محو می نوازند.پیرمردانی که عمرشان را صرف عشق بازی با خیال تن دار رقاصگان کم سال معبد گذرانده اند.از انها که خلخال به پا ,خالی قرمز میان ابروها ,حلقه به پره ی لرزان بینی , رقصی سوگوارانه را به عمد در پیشگاه خدایان تکرار می کنند.دل من را همین ها می برند.

دختران جوان که تعدادشان از سه تا زیاد نمی شود , تن هاشان را چون ماری زهر آلود ,در نگاه های شهوت بار ما ها تاب می دهند و زیر گام های آفتاب ظهر تاب می آورند.سایه ها در دلتاهای بارور متولد می شوند و من تکیه گاهی برای دست هام که گاهی آرنج هاش درد می گیرد ,ندارم.

 

                            2

دلم خیابونی در اسپانیا می خواهد مملو از روسپیان نارس با سینه های تازه ور امده و باسن های سفت کم حجم ..لب های پر رنگ گوشتالو که جر وا جر دندان های زرد و کرم خورده ی مردان چاق الکلی می شوند.

یکی شون خیلی جوون نیست .اما تر و تازه س.چند تا خال قهوه ای بر جسته هم ریز و درشت رو گردن و سینه ش معلوم است.

از گردن شروع می کنم به لیس تا سینه ها و این همه از روی لباس است.زبونم خشک می شود و من تفم را نگه می دارم برای آن بینابین نیمه لزج که تر کنم هر دو تامان را.اندام هاش در دستگاه مغزی م وقفه می اندازد و من لحظه ای نمی فهمم و بی سیرتش می کنم. فکر کن من اولین باشم.آخ !

 

                                          3

در اتوبوس مقصد معلوم هر روزه را دارم می روم.4 عصر مرداد است.خیابان ها حجم بی تاب گرما را بیرحمانه به آدمها پرتاب می کنند.آدم شک می کند چگونه هرگز خنکایی وجود داشته!

حساب کرده ام دو ایستگاه دیر تر از من سوار می شود:هم مسیر های نامعلوم الحال!!

کرک های نرم و نا پیدای صورتش ,حجابی است بر بکارت خالص.

ابروها شلوغ و مشوش ,می تواند سایه بان آرامبخش عذرای مقدش باشد در تماشای تصلب یهودای باطل من.

نحوه ی پلک ها که در کناره پایین می افتد ,جرات خیره شدن بی وقفه را از آدم  بیرون می کند.

یک کیف چرم را گرفته به دست و انگشتان دست دیگر به مچ این گره خورده.پیداست سنگین است.رو به رویش نشسته ام.کاش میشد جایم را بگیرد.خوب است محو شوم:شبحی به تمامه چشم و بنشیند که نگاهش کنم.

مقنعه ی لعنتی هیچ تار مویی را در چشم اندازها باقی نگذاشته.

مانتوی گشاد ,برجستگی های هول آور را آبشاری فرو افتاده از پارچه های ضخیم  نشان می دهد.

کفش ها فرسوده ست.با کی ها قدم زده این دختر ؟ 

انحناهای ساق های خوش تراش در ستون های لی به بن بست می رسد.

 

حیف زودتر از او پیاده شدم.تماشایی من حتی نفهمید. 

                 

                                                     

 

 

 

 

 

 

 

          

                                                                         

یک دوست دختری دارم اسمش فرشته اس.در 17 سالگی فیلم جاده ی مالهلند بهانه مان شد که سکس را تجربه کنیم.تجربه ی خیلی با فرجامی نبود.فقط همین که مشغول شدیم و به باز کردن دکمه و پایین کشیدن زیپ شلوار هم ختم نشد.

اما از سینه هاش تا می توانستم مستفید شدم.

این دختر در 17 سالگی سینه های بالغی داشت و این خوش شانسی من بود خب.

تا الان هم جز اندکی از پسرانی که با انها رفاقت به هم می زدم,کسی خبردار این جریان نیست.

چیزی که هست انکه هر چی الان فکر می کنم چرا بی هیچ آگاهی , دیدگاهی یا حتی پیش زمینه ی ذهنی ( تا قبل از تماشای فیلم به واقع هیچ تعریفی برای خودم از همجنسگرایی که ان موقع همجنسبازی می نامیدمش نداشتم یا حتی درباره اش فکر نکرده بودم ) خواستم این تجربه را (آن موقع انجام همه چی  به اسم تجربه را برای خودم مجاز می دانستم….زنده باد نظام اخلاقی!!) داشته باشم,هیچی یادم نمیاد.چرا ؟ چرا خواستم این را تجربه کنم.لعنت به حافظه ی گرام.حتی فکر دلیل تراشی و موجه سازی هم نبودم.

وقتی به تاریخچه ی دوستیابی خودم نگاه می کنم, از ابتدا همیشه می خواستم یک دوست دختر اختصاصی داشته باشم.

در مهد کودک (5 ساله بودم و در 6 سالگی به آمادگی رفتم ) دختری بود به اسم گلسا.زیاد به مهد کودک نمی امد.یک روز ما را برده بودند به اتاق فیلم برای تماشای کارتون تام و جری یا دامبو . انگشتر گلسا گم شده بود و زار زار گریه می کرد.یک پسری بود تپلی و کچل که اونهم از گلسا خوشش میامد.گفت به گلسا که انگشترو پیدا می کنه. ولی من گفتم که نخیر ,گلسا جونم خودم پیدا می کنم. البته هر چی گشتیم پیدا نشد و راستش رو بخواهید اصلا نگشتیم. به چشم دوانی مختصری به ابعاد اتاق نمایش کارتون اکتفا کردیم و خب چون هیچ گاه نمی توانم کسی را دلداری بدهم یا لا اقل اگر هم تلاشی می کنم ,گلسا که با دلداری من آروم نشد و کم کم خودش گریه ش تمام شد.بعد از ان را به یاد ندارم.ولی گلسا خیلی قشنگ بود و به گمانم به سن هم از من کوچکتر بود.

در 6 سالگی  گلناز اسم رفیقه ی اختصاصی م بود.می گفت باباش سرهنگه  و یک انباری در ته زیرزمین دارند (زیرزمین به خودی خود ترسناک هست چه برسد که یک انباری هم در ته اون واقع شده باشد ). که ادم های باباش (من از 6 سالگی با مفهوم مزدور آشنایی به هم زدم )بچه هارو می گیرن ,اون تو زندانی می کنن.این بچه که صورتی بیضی با چشم های بادومی و لب های غنچه و پوستی مهتابی داشت یک سادیسمی بی حد و مرز بود. حال انکه من با کمال صداقت خوراکی های خودم را به طور خودجوش با اون قسمت می کردم.این دوستی تا فارغ التحصیلی من از امادگی ادامه یافت.

در هفته ی اول دوران کلاس اولی ,اسم دوست دختر من نازنین بود ( تا اخر عمر این اسم رو خواهد داشت ). از درک ادم بزرگ ها خارجه که ما با چه از خود گذشتگی دستهامون رو روی شونه ی هم در تمام طول زنگ های تفریح خسته می کردیم  و کفش هامون رو دور حیاط قبر گونه ی دبستان با ممارست , صبح ها قبل از زنگ مدرسه و تشکیل صف می فرسودیم.خوبه که هنوز چتری های لخت موهای خرمایی ش و گرمی تن بچه گانه ش جلوی چشم من و در پهلوی سمت راست من زنده است.چون اون پس از 3 یا 4 روز مدرسه ش رو تغییر داد و من رو نا فرجام کرد.

  

  ادامه دار….

 

I’m your man

May 31, 2008

I’m your man

May 19, 2008

دارم آهنگ لئونارد کوهن رو گوش میدم.حسی که از این اهنگ در چشم انداز خاطرات من درج پیدا می  کنه,به تابستون گذشته مربوط می شه.من عاشق بعد از ظهرهای داغ  تابستانم.وقتی پرده های اتاق افتاده باشه و اشیا در نوری هوس انگیز بکارتشون رو می بازند و حجم اندوه اور گرما نفوذ میکنه در درزهای ناچیز آدم..اون موقعست که کشف کردم زنی باید در زندگی من باشه.از پیشتر,از سوم دبیرستان که اولین هم تنی رو تجربه کردم,می دونستم زن منو به خود می کشه,مثل اهنربایی که براده های شهوت رو با میل در من یکجا  کنه.که

   من مرد تو هستم …  

اگه یه عاشق می خوای..من هرکاری ازم بخوای برات انجام میدم..و اگه یه جور دیگه عشق می خوای..من یه ماسک به چهره میزنم..

کما اینکه تا حال هم ماسکی داشته ام.تو که دیدی

تو رو عرق کرده دوست دارم,با چند تار موی مختصر که چسبیده به گردنت در حالیکه رو تختی رو تا زیر سینه هات بالا کشیدی,لامصب خوب بلدی!!یک وری دراز کشیدی و کاش تخت تو تابوت من بود . کاش خوابت نمیومد..نحسی این بعد از ظهر ها به همینه.خواب یهو می گیردت.آدم رو نافرجام میکنی.من باید بنشینم پای برنامه ی کشدار تلویزیون,آیا تو را بیدار شدنی هست؟

در کدوم فرایند  نا عاقلانه ای گواهینامه ی تو صادر شد؟طرز رانندگیت منو یاد آخرین ارابه رانی کلئوپاترا میندازه.با نگاهت مسیر اتوبان رو شلاق می زنی و ناخن های لاک زده ت پوشش بی دفاع فرمان رو زخم میزنه

May 18, 2008

 

در دانشگاهم.1 ساعت دیگه کلاسم شروع می شه و یکهو به سرم زد بلاگی بسازم.مثل بچه ای که چادر مامانو می کشه:من بستنی می خوام.دلم یه چیز خنک می خواد.سطحی مطبوع از بر آمدگی های بی ملاحظه ی زن.زن در نظر من همیشه چیزی خنک بوده.فرو نشاننده ی داغ زدگی ها.مرهم آماس های تابستانی.این شد که از زن خواستم بنویسم

  1. من ل ز ب ی ن نیستم.ا س ت ر ی ت هم نیستم.و این به واقع عذاب آوره.ب ا ی  بودن……چیزی در میانه.انگار که تعلقی نیست.

قصد ندارم  لا اقل فعلن از چیزی دفاع کنم.نوشتن همین و تمام

Hello world!

May 31, 2008

Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!