مایی که پیرهن هامان بر یک طناب باد می خورد
June 22, 2008

در فاصله سال های 1917-1917 ( فقط دو یا 3 ماه گرم سال ) یک هیدن گاردن
برای خودمان ساخته بودیم ,کلید را جایی چال کردیم و آشکارا خوش می گذراندیم.به اصرار دختره , یک تاب از درختی قدیمی و مطمئن آویزان کردم.چای عصرانه را که می خورد , روی تاب ظاهر می شد و تا غروب آفتاب در رفت و برگشت و معلق بود. شب ها یک تا پیرهن نازک می پوشید . بدجوری استخوانی بود.جلو می امد , بازوهای لاغرش دور گردنم حلقه می شد , پیشانی اش را می چسباند به پیشانیم , شکم ها تماس مختصری داشت و دعای شبانگاه را یک تنه از آسمان بر سرم فرود می آورد. اینگونه بود که خوشبختی من در ان تابستان نکبت تضمین شد.
یک پستچی خصوصی داشتیم که نامه های دختره را سوا می کرد در سبد جلوی دوچرخه تا اینجا رکاب می زد. میل داشت با دختره لاس بزند. من می افتادم جلو , نامه ها را می قاپیدم که “خودم بهش می رسونم.” سکه های خوشرنگ را می چسباندم کف دستهای چرک مرکش.
نامه ها اغلب از بنگاه خیریه ی دختران قرمز بود.به نازل ترین بهانه ای سعادت را به دختران جوان پیشکش می کردند.نوار قرمز بهارهمان سال مد شد. دخترها , نوار قرمزی دور بازوی چپ , در سالن انجمن شهرداری ,جفت پسران و مردان جوان تجربه ی موقتی از سعادت مذکور می یافتند. این جوری بود که یکی از همین جفت های بالقوه روبان قرمز را از نماینده ی بنگاه خریداری می کرد و آن را به بازوی دختر داوطلب دلخواهش گره می زد.
مشغول رقص می شدند و دختر به عضویت بنگاه خیریه ی دختران قرمز در امده بود.
به دختره گفتم ” عیبی که ندارد.یک دور رقص کسی را نکشته .” خب لجباز بود.
نامه های دیگری هم می رسید. سالانه دعوت می شد به یک جزیره ی بارانی در جنوب که نوه عمه ی پدرش می خواست میزبانی از او را برای مهمانی آخرین پنج شنبه ی شکوفای فصل, با افتخار پذیرا باشد.
نامه ها صبح در هواهای ابری می رسید.صبحانه می خوردیم . عادت من بود برایش لقمه های خامه , نان برشته و مرباهای جورواجور مثل زردالو یا تمشک وحشی بگیرم.چای را هم می زدم یا شکلات ها را در قطعات کوچک بر رومیزی حریر به شکلی که می خواست می چیدم . شیر را داغ می خورد .
از روز اول اعتراضی نکرد و من سر تا سر ماه های گرم با شکلات شکل می ساختم.
بعد صبحانه پیرهنش را بالا می گرفت , روی صندلی می ایستاد (کاری که مرا عصبی می کرد ) به سمت سرگردان ترین سپیدارها آروغ می زد و مقابل دسته ی در پرواز گنجشک ها تعظیم می کرد.
من مترصد این واپسین لحظه بودم. خم می شد و سینه های به واقع نارسش حجمی عمودی می یافت. هیچ وقت نمی فهمید چه ولعی در من سر می رود.
شانسم این بود تماس انگشتان را وقت تبادل لقمه های صبحانه خوب می فهمید. مکث می کرد , زیرکانه نگاهم می انداخت و سرش را بر می گرداند به جایی نا مفهوم ماتش می برد (انگشت ها همین لحظه مماس می شدند ) و لقمه را ,گرفته از دست من , با حالتی اثیری در دهان می برد و پاها تاب می خودند. می جوید گویی زهری را از دست محبوبی می نوشد و این همه در کشتی بادبانی ویرانی در مسیر طوفان های ناگزیر رخ می دهد.
یکباره همه را برگرداند.به حجم غلیظ تخلیه شده بر سینه و لباسش نظر انداخت و به من نگاه کرد : منتظر است. نگاهش کردم :چه کار می شود کرد تو را؟
بلند شدم , دستمال ابریشمی ام را باز کردم و کشیدم به سینه اش. آیا باور می کنید همان دم مشغول استغفار از درگاه خدا بودم که …با چه حرصی , تعمدا و به شدت دستمال را به سینه اش می کشیدم . گوی ها را زیر دستم با فاصله ی لعنتی یک دستمال ابریشمی یک لا درک می کردم.زیرانگشتان مشت شده م فرو می رفت و پخش می شد. صخره هایی کم جان که این برمودای بی تناسب در مختصات جغرافیای بینابین پاهای مرا بر می آشفت. آن طوفان رخ داد. هنوزبه یاد دارم فاصله سالهای 1917-1917 را. ماه های گرمی که دختره بالکل اختیاری برام نگذاشت. گفتم ” کمکت می کنم پیرهن را در بیار.”
آیا دختره منتظر همین بود؟ بلند شد.ایستاد بالای صندلی.پیرهن را بالا گرفت ,یک پا عمود بر صندلی , یک پا را گذاشت بر میز که لق می خورد :زاویه ای مملو از درجات مرگ. خودش را سفت گرفته بود.پیرهن را بی ملاحظه از تن کشید.
ما در آن هیدن گاردن خدمتکاری چیزی نداشتیم.
عمارت خرابه : لانه ی جغدهای سفید و کبوتران چاهی سرگردان.
درخت های گیلاس : تابلوهای رقیق قرمز رنگی معلق بر ستون درخت های بهاری.
ابرها:سایه اندازهای آماتور,موذیگران سارق آفتاب.
دختره : جنگلی در ارتفاعی قد پایه های یک صندلی عادی. گشوده مقابل چشمها و دهانم.خزه ها این چوب جوان ترد را پوشانده.در باغی مخفی بی هیچ کس چه می توان کرد؟ به تبع می بایست زبان را جلو برد.دهان را پر مو کرد.
که معبدی بی بازدید را نم بردارد. و زبان شورش کند و ارتش سیال تف نفوذ .
دستهای استفراغیش را بند کرده بود به موهام و هر دو کثیف می شدیم.
قطرات ناجور عرق را می شد از فاصله ی فرشته ای نشسته بر ابری رویت کرد.
دختره در این لحظه بر صندلی می نشیند.خود را ول می کند. گردنش بر پشتی صندلی از پشت افتاده,چون جسدی نا مدفون در فاصله سالهای بعد از جنگ اول(آن موقع کسی نمی دانست جنگ دومی هست ).گوی ها خودبخود جذب شده.چیزی که دستگیر آدم باشد در آن گرما و عرق ریزان,به چشم نمی خورد.تنها می شود خورد.در تیتر روزنامه ی عصر دهکده (خبرها همیشه با تاخیر می رسد) : “غارت در هیدن گاردن”
گوی های زننده پخش و پلا می شود,مثل ما.
هر اتفاق به پایان می رسد.و حادثه های خودخواسته هم.و فاجعه ها و زلزله ی اندام ها.تمام می شود انگار ابتدایی نبوده.
عصر همانروز در نشیمن عمارت مخروبه , با دعوت قبلی از جغدها وکبوتران , دختر با دو انگشت دست چپ آغشته به قرمز پررنگ , قبول می کند جفت رقص من بر مدار سعادتی تضمینی باشد.
عالی بود.می دونی تو چقدر شبیه هرمان هسه می نویسی.فقط اگر این استفراغات ادبی رو حذف کنی عالی میشه.
ببخشین استفراغات ادبی چیه اونوقت؟
[...] مایی که پیرهن هامان بر یک طناب باد می خورد [...]
خیلی خوب بود عزیزم
موفق باشی!
سرشارم از جوهر قلمی که باران مانند پشت گردنم رو لمس می کنه