دانم اینکه بایدم سوی تو آمد لیک...

عیبش چیست بازی های پنهان مان را در همین خاطرات محدود هی دوره

 کنم.ظهری این اواخر,پارک کنار دانشگاه,به کشف سینه های من پرداختی.مثل پسرهای هرزه که آدم را گاماس گاماس از دخترانگی می اندازند..کنارم نشسته ای,چسبیده به هم,نیمکت را بر عکس نشسته ایم.پیشانی ام را می فشارم بر پشتی نیمکت.دستانت را خیلی عادی چفت می کنی دور کمرم.طرحشان در ذهنم است.با نوعی بلاهت امیخته و آن انگشت وسط که یکبار بریده یا لای دری چیزی گیر افتاده در بچگی ات.

من ناخوشم.هوا بیشرمانه دم کرده.به خیالم در توهمم که دستهات دارند من را بالا می روند و مردمان در اطراف آمد و شد دارند.

تو صعود می کنی.به تمامه به فتح برآمدگیهای بی بازگشت من مشغولی. انگشتانت, دخترکان سر به هوای ناشی,چنگم می زنند.اوج اندام های دختری را.

حرفی که نیست.خنده م می آید. خستگی ها بدل به احساسات بدوی شهوت می شود.این را خواسته ای؟

وقتش است.می چرخم سمت قدیمی ترین تندیس گناه های دخترانه :لب بازی های لعنتی.

لب ها:ل ز ب ی ن های فرانسوی تبار در حریرهای قرمز سوزان,در هم می تراوند و طلسم زبان بی بند و بارت را به عبارات هیچ گاه نشنیده می شکند.

دوستت دارم ها آه چه کوتاهند………………………………..

لمیده به هم,شکمهای خالی,مگنا کبریت می زنی برای هر دو تامان.سیگارهای ارزان قیمت ,زن ها را به نزدیک می گرداند.

“بلن شو.”

مسیر باهنر را بازو در بازو,تنگ هم ,می رویم بالا.مکان خلوتی احاطه شده در شمشاد ها و کاج ها و بوته های موقتی می شناسم,خوراک هوس های ناگهان دو دختر.

به گفته ی تو,پسربچه ی شیطانی را می مانم که خاموش و مودبانه,برقی در چشمان,سمت شرارت قدم بر می دارد.سرم پایین است و با گام های بسیار شرم اگین تو را همراه می برم.آآآه مرا ببخش که رسیدیم.

یک خاطره ی بی هیجان تعریف می کنی.پیش از گناه خوب است آدم,ساده لوحی روحش را به خدا یادآوری کند.

قبل تر اعتراف کرده ام لب هات تلخ مزه اند.آغشته ی گیاهانی زهرآلود که در دوره ی مغشوشی از تاریخ فراموش شده ی سرزمینی بدنام به توبه نکردگان خورانده اند.

“می خوام.می خوام.”

کمربند سربازی بسته ای و خیلی محکم است.زمان می برد باز شود.در میانه جنگ,وسط جیغ های مقطع شهوانی که دست ها را چون خمپاره های بی پدر مادر به خاکریزهای نجیب هم فرود می آوریم,این توقف ها هوس را بی خواب تر می کند.

“وا شد.”با خنده های ما.

انگشت ها بی اختیار کشیده می شود به قطب جنوب,میانه ی بی عیب,شمال گدازه ها.

به هم یخ می زنیم.در هم فرو می کنیم.با هم آب می شویم,دختره ی من!!

ماشین ها روی آسفالت سیاه سرعت می گیرند.پرندگان بر شاخه های ناپایدار تخم می کنند.بستنی کودکی در دستش آب می شود.در ناحیه ای کسف است که لبخند می زند.ابرها مسیر خود را اشتباه می روند.پیرمردی در استرالیا یک جانور بومی را می بوسد.گندمزارانی اهنگ های طلایی خورشید را کپی می زنند.

…..و در همکف مهمانخانه ای ارزان کنار جاده ای فرعی ,صفحه ای از والسی قدیمی که برای سالیانی از یاد رفته بود از نو پخش می شود.

……..ما دخترکان نامنتظر داریم همین را مکرر می رقصیم : فستیوال

تن های تازه بالغ در پوششی شاد و رنگی از ماتیک و سینه بند.,

 

Leave a Reply