سه صحنه از یک بیماری
May 31, 2008
1
دلم تنگیده برای خاطره های دور.خاطره هام انگار از سرزمین های غفلت زده ی دختران همیشه رقصان می اید.آنجا که شراب سرخ میوه ای گمنام را به بهای ارزان در چینی های کوچک سر ریز می کنند و آدم بالا می رود و سرش گرم می شود و انسانیت مثل پروانه های خالدار نازک دور سرش چرخیدن می گیرد. گوشه ای سرود های محلی را محو می نوازند.پیرمردانی که عمرشان را صرف عشق بازی با خیال تن دار رقاصگان کم سال معبد گذرانده اند.از انها که خلخال به پا ,خالی قرمز میان ابروها ,حلقه به پره ی لرزان بینی , رقصی سوگوارانه را به عمد در پیشگاه خدایان تکرار می کنند.دل من را همین ها می برند.
دختران جوان که تعدادشان از سه تا زیاد نمی شود , تن هاشان را چون ماری زهر آلود ,در نگاه های شهوت بار ما ها تاب می دهند و زیر گام های آفتاب ظهر تاب می آورند.سایه ها در دلتاهای بارور متولد می شوند و من تکیه گاهی برای دست هام که گاهی آرنج هاش درد می گیرد ,ندارم.
2
.jpg)
دلم خیابونی در اسپانیا می خواهد مملو از روسپیان نارس با سینه های تازه ور امده و باسن های سفت کم حجم ..لب های پر رنگ گوشتالو که جر وا جر دندان های زرد و کرم خورده ی مردان چاق الکلی می شوند.
یکی شون خیلی جوون نیست .اما تر و تازه س.چند تا خال قهوه ای بر جسته هم ریز و درشت رو گردن و سینه ش معلوم است.
از گردن شروع می کنم به لیس تا سینه ها و این همه از روی لباس است.زبونم خشک می شود و من تفم را نگه می دارم برای آن بینابین نیمه لزج که تر کنم هر دو تامان را.اندام هاش در دستگاه مغزی م وقفه می اندازد و من لحظه ای نمی فهمم و بی سیرتش می کنم. فکر کن من اولین باشم.آخ !
3
در اتوبوس مقصد معلوم هر روزه را دارم می روم.4 عصر مرداد است.خیابان ها حجم بی تاب گرما را بیرحمانه به آدمها پرتاب می کنند.آدم شک می کند چگونه هرگز خنکایی وجود داشته!
حساب کرده ام دو ایستگاه دیر تر از من سوار می شود:هم مسیر های نامعلوم الحال!!
کرک های نرم و نا پیدای صورتش ,حجابی است بر بکارت خالص.
ابروها شلوغ و مشوش ,می تواند سایه بان آرامبخش عذرای مقدش باشد در تماشای تصلب یهودای باطل من.
نحوه ی پلک ها که در کناره پایین می افتد ,جرات خیره شدن بی وقفه را از آدم بیرون می کند.
یک کیف چرم را گرفته به دست و انگشتان دست دیگر به مچ این گره خورده.پیداست سنگین است.رو به رویش نشسته ام.کاش میشد جایم را بگیرد.خوب است محو شوم:شبحی به تمامه چشم و بنشیند که نگاهش کنم.
مقنعه ی لعنتی هیچ تار مویی را در چشم اندازها باقی نگذاشته.
مانتوی گشاد ,برجستگی های هول آور را آبشاری فرو افتاده از پارچه های ضخیم نشان می دهد.
کفش ها فرسوده ست.با کی ها قدم زده این دختر ؟
انحناهای ساق های خوش تراش در ستون های لی به بن بست می رسد.
حیف زودتر از او پیاده شدم.تماشایی من حتی نفهمید.

