May 18, 2008

 

در دانشگاهم.1 ساعت دیگه کلاسم شروع می شه و یکهو به سرم زد بلاگی بسازم.مثل بچه ای که چادر مامانو می کشه:من بستنی می خوام.دلم یه چیز خنک می خواد.سطحی مطبوع از بر آمدگی های بی ملاحظه ی زن.زن در نظر من همیشه چیزی خنک بوده.فرو نشاننده ی داغ زدگی ها.مرهم آماس های تابستانی.این شد که از زن خواستم بنویسم

  1. من ل ز ب ی ن نیستم.ا س ت ر ی ت هم نیستم.و این به واقع عذاب آوره.ب ا ی  بودن……چیزی در میانه.انگار که تعلقی نیست.

قصد ندارم  لا اقل فعلن از چیزی دفاع کنم.نوشتن همین و تمام

Leave a Reply