یک دوست دختری دارم اسمش فرشته اس.در 17 سالگی فیلم جاده ی مالهلند بهانه مان شد که سکس را تجربه کنیم.تجربه ی خیلی با فرجامی نبود.فقط همین که مشغول شدیم و به باز کردن دکمه و پایین کشیدن زیپ شلوار هم ختم نشد.

اما از سینه هاش تا می توانستم مستفید شدم.

این دختر در 17 سالگی سینه های بالغی داشت و این خوش شانسی من بود خب.

تا الان هم جز اندکی از پسرانی که با انها رفاقت به هم می زدم,کسی خبردار این جریان نیست.

چیزی که هست انکه هر چی الان فکر می کنم چرا بی هیچ آگاهی , دیدگاهی یا حتی پیش زمینه ی ذهنی ( تا قبل از تماشای فیلم به واقع هیچ تعریفی برای خودم از همجنسگرایی که ان موقع همجنسبازی می نامیدمش نداشتم یا حتی درباره اش فکر نکرده بودم ) خواستم این تجربه را (آن موقع انجام همه چی  به اسم تجربه را برای خودم مجاز می دانستم….زنده باد نظام اخلاقی!!) داشته باشم,هیچی یادم نمیاد.چرا ؟ چرا خواستم این را تجربه کنم.لعنت به حافظه ی گرام.حتی فکر دلیل تراشی و موجه سازی هم نبودم.

وقتی به تاریخچه ی دوستیابی خودم نگاه می کنم, از ابتدا همیشه می خواستم یک دوست دختر اختصاصی داشته باشم.

در مهد کودک (5 ساله بودم و در 6 سالگی به آمادگی رفتم ) دختری بود به اسم گلسا.زیاد به مهد کودک نمی امد.یک روز ما را برده بودند به اتاق فیلم برای تماشای کارتون تام و جری یا دامبو . انگشتر گلسا گم شده بود و زار زار گریه می کرد.یک پسری بود تپلی و کچل که اونهم از گلسا خوشش میامد.گفت به گلسا که انگشترو پیدا می کنه. ولی من گفتم که نخیر ,گلسا جونم خودم پیدا می کنم. البته هر چی گشتیم پیدا نشد و راستش رو بخواهید اصلا نگشتیم. به چشم دوانی مختصری به ابعاد اتاق نمایش کارتون اکتفا کردیم و خب چون هیچ گاه نمی توانم کسی را دلداری بدهم یا لا اقل اگر هم تلاشی می کنم ,گلسا که با دلداری من آروم نشد و کم کم خودش گریه ش تمام شد.بعد از ان را به یاد ندارم.ولی گلسا خیلی قشنگ بود و به گمانم به سن هم از من کوچکتر بود.

در 6 سالگی  گلناز اسم رفیقه ی اختصاصی م بود.می گفت باباش سرهنگه  و یک انباری در ته زیرزمین دارند (زیرزمین به خودی خود ترسناک هست چه برسد که یک انباری هم در ته اون واقع شده باشد ). که ادم های باباش (من از 6 سالگی با مفهوم مزدور آشنایی به هم زدم )بچه هارو می گیرن ,اون تو زندانی می کنن.این بچه که صورتی بیضی با چشم های بادومی و لب های غنچه و پوستی مهتابی داشت یک سادیسمی بی حد و مرز بود. حال انکه من با کمال صداقت خوراکی های خودم را به طور خودجوش با اون قسمت می کردم.این دوستی تا فارغ التحصیلی من از امادگی ادامه یافت.

در هفته ی اول دوران کلاس اولی ,اسم دوست دختر من نازنین بود ( تا اخر عمر این اسم رو خواهد داشت ). از درک ادم بزرگ ها خارجه که ما با چه از خود گذشتگی دستهامون رو روی شونه ی هم در تمام طول زنگ های تفریح خسته می کردیم  و کفش هامون رو دور حیاط قبر گونه ی دبستان با ممارست , صبح ها قبل از زنگ مدرسه و تشکیل صف می فرسودیم.خوبه که هنوز چتری های لخت موهای خرمایی ش و گرمی تن بچه گانه ش جلوی چشم من و در پهلوی سمت راست من زنده است.چون اون پس از 3 یا 4 روز مدرسه ش رو تغییر داد و من رو نا فرجام کرد.

  

  ادامه دار….

 

Leave a Reply