یگانگی در یک چند شنبه ی خداوند
May 31, 2008
دانم اینکه بایدم سوی تو آمد لیک...
عیبش چیست بازی های پنهان مان را در همین خاطرات محدود هی دوره
کنم.ظهری این اواخر,پارک کنار دانشگاه,به کشف سینه های من پرداختی.مثل پسرهای هرزه که آدم را گاماس گاماس از دخترانگی می اندازند..کنارم نشسته ای,چسبیده به هم,نیمکت را بر عکس نشسته ایم.پیشانی ام را می فشارم بر پشتی نیمکت.دستانت را خیلی عادی چفت می کنی دور کمرم.طرحشان در ذهنم است.با نوعی بلاهت امیخته و آن انگشت وسط که یکبار بریده یا لای دری چیزی گیر افتاده در بچگی ات.
من ناخوشم.هوا بیشرمانه دم کرده.به خیالم در توهمم که دستهات دارند من را بالا می روند و مردمان در اطراف آمد و شد دارند.
تو صعود می کنی.به تمامه به فتح برآمدگیهای بی بازگشت من مشغولی. انگشتانت, دخترکان سر به هوای ناشی,چنگم می زنند.اوج اندام های دختری را.
حرفی که نیست.خنده م می آید. خستگی ها بدل به احساسات بدوی شهوت می شود.این را خواسته ای؟
وقتش است.می چرخم سمت قدیمی ترین تندیس گناه های دخترانه :لب بازی های لعنتی.
لب ها:ل ز ب ی ن های فرانسوی تبار در حریرهای قرمز سوزان,در هم می تراوند و طلسم زبان بی بند و بارت را به عبارات هیچ گاه نشنیده می شکند.
دوستت دارم ها آه چه کوتاهند………………………………..
لمیده به هم,شکمهای خالی,مگنا کبریت می زنی برای هر دو تامان.سیگارهای ارزان قیمت ,زن ها را به نزدیک می گرداند.
“بلن شو.”
مسیر باهنر را بازو در بازو,تنگ هم ,می رویم بالا.مکان خلوتی احاطه شده در شمشاد ها و کاج ها و بوته های موقتی می شناسم,خوراک هوس های ناگهان دو دختر.
به گفته ی تو,پسربچه ی شیطانی را می مانم که خاموش و مودبانه,برقی در چشمان,سمت شرارت قدم بر می دارد.سرم پایین است و با گام های بسیار شرم اگین تو را همراه می برم.آآآه مرا ببخش که رسیدیم.
یک خاطره ی بی هیجان تعریف می کنی.پیش از گناه خوب است آدم,ساده لوحی روحش را به خدا یادآوری کند.
قبل تر اعتراف کرده ام لب هات تلخ مزه اند.آغشته ی گیاهانی زهرآلود که در دوره ی مغشوشی از تاریخ فراموش شده ی سرزمینی بدنام به توبه نکردگان خورانده اند.
“می خوام.می خوام.”
کمربند سربازی بسته ای و خیلی محکم است.زمان می برد باز شود.در میانه جنگ,وسط جیغ های مقطع شهوانی که دست ها را چون خمپاره های بی پدر مادر به خاکریزهای نجیب هم فرود می آوریم,این توقف ها هوس را بی خواب تر می کند.
“وا شد.”با خنده های ما.
انگشت ها بی اختیار کشیده می شود به قطب جنوب,میانه ی بی عیب,شمال گدازه ها.
به هم یخ می زنیم.در هم فرو می کنیم.با هم آب می شویم,دختره ی من!!
ماشین ها روی آسفالت سیاه سرعت می گیرند.پرندگان بر شاخه های ناپایدار تخم می کنند.بستنی کودکی در دستش آب می شود.در ناحیه ای کسف است که لبخند می زند.ابرها مسیر خود را اشتباه می روند.پیرمردی در استرالیا یک جانور بومی را می بوسد.گندمزارانی اهنگ های طلایی خورشید را کپی می زنند.
…
…..و در همکف مهمانخانه ای ارزان کنار جاده ای فرعی ,صفحه ای از والسی قدیمی که برای سالیانی از یاد رفته بود از نو پخش می شود.
………..ما دخترکان نامنتظر داریم همین را مکرر می رقصیم : فستیوال
تن های تازه بالغ در پوششی شاد و رنگی از ماتیک و سینه بند.,
The Thief Woman
May 31, 2008
غزلی از خودم به تازگی:
زنی که سهم تو را از نهار می دزدد
شبانه قلب تو را در قطار می دزدد
عبور کند قطار و شبی ست در پاییز
تو را ز فصل بدت چون بهار می دزدد
بخار شیشه و دستی لباس های تو را
شروع می کند از یک کنار می دزدد
زن است این که تو را با ظریف انگشتان
به چنگ دارد و مردانه وار می دزدد؟
عجول,وحشی و نارس,چقدر تبداری
و زن که حجم تو را بی بخار می دزدد
پیاده می شود آخر در ایستگاهی,ظهر
و چشم خیس تو را با فرار می دزدد
تمام فاصله یک شیشه است,با لب هاش
تو را چو وعده ی گرم نهار می دزدد
سه صحنه از یک بیماری
May 31, 2008
1
دلم تنگیده برای خاطره های دور.خاطره هام انگار از سرزمین های غفلت زده ی دختران همیشه رقصان می اید.آنجا که شراب سرخ میوه ای گمنام را به بهای ارزان در چینی های کوچک سر ریز می کنند و آدم بالا می رود و سرش گرم می شود و انسانیت مثل پروانه های خالدار نازک دور سرش چرخیدن می گیرد. گوشه ای سرود های محلی را محو می نوازند.پیرمردانی که عمرشان را صرف عشق بازی با خیال تن دار رقاصگان کم سال معبد گذرانده اند.از انها که خلخال به پا ,خالی قرمز میان ابروها ,حلقه به پره ی لرزان بینی , رقصی سوگوارانه را به عمد در پیشگاه خدایان تکرار می کنند.دل من را همین ها می برند.
دختران جوان که تعدادشان از سه تا زیاد نمی شود , تن هاشان را چون ماری زهر آلود ,در نگاه های شهوت بار ما ها تاب می دهند و زیر گام های آفتاب ظهر تاب می آورند.سایه ها در دلتاهای بارور متولد می شوند و من تکیه گاهی برای دست هام که گاهی آرنج هاش درد می گیرد ,ندارم.
2
.jpg)
دلم خیابونی در اسپانیا می خواهد مملو از روسپیان نارس با سینه های تازه ور امده و باسن های سفت کم حجم ..لب های پر رنگ گوشتالو که جر وا جر دندان های زرد و کرم خورده ی مردان چاق الکلی می شوند.
یکی شون خیلی جوون نیست .اما تر و تازه س.چند تا خال قهوه ای بر جسته هم ریز و درشت رو گردن و سینه ش معلوم است.
از گردن شروع می کنم به لیس تا سینه ها و این همه از روی لباس است.زبونم خشک می شود و من تفم را نگه می دارم برای آن بینابین نیمه لزج که تر کنم هر دو تامان را.اندام هاش در دستگاه مغزی م وقفه می اندازد و من لحظه ای نمی فهمم و بی سیرتش می کنم. فکر کن من اولین باشم.آخ !
3
در اتوبوس مقصد معلوم هر روزه را دارم می روم.4 عصر مرداد است.خیابان ها حجم بی تاب گرما را بیرحمانه به آدمها پرتاب می کنند.آدم شک می کند چگونه هرگز خنکایی وجود داشته!
حساب کرده ام دو ایستگاه دیر تر از من سوار می شود:هم مسیر های نامعلوم الحال!!
کرک های نرم و نا پیدای صورتش ,حجابی است بر بکارت خالص.
ابروها شلوغ و مشوش ,می تواند سایه بان آرامبخش عذرای مقدش باشد در تماشای تصلب یهودای باطل من.
نحوه ی پلک ها که در کناره پایین می افتد ,جرات خیره شدن بی وقفه را از آدم بیرون می کند.
یک کیف چرم را گرفته به دست و انگشتان دست دیگر به مچ این گره خورده.پیداست سنگین است.رو به رویش نشسته ام.کاش میشد جایم را بگیرد.خوب است محو شوم:شبحی به تمامه چشم و بنشیند که نگاهش کنم.
مقنعه ی لعنتی هیچ تار مویی را در چشم اندازها باقی نگذاشته.
مانتوی گشاد ,برجستگی های هول آور را آبشاری فرو افتاده از پارچه های ضخیم نشان می دهد.
کفش ها فرسوده ست.با کی ها قدم زده این دختر ؟
انحناهای ساق های خوش تراش در ستون های لی به بن بست می رسد.
حیف زودتر از او پیاده شدم.تماشایی من حتی نفهمید.
یک دوست دختری دارم اسمش فرشته اس.در 17 سالگی فیلم جاده ی مالهلند بهانه مان شد که سکس را تجربه کنیم.تجربه ی خیلی با فرجامی نبود.فقط همین که مشغول شدیم و به باز کردن دکمه و پایین کشیدن زیپ شلوار هم ختم نشد.
اما از سینه هاش تا می توانستم مستفید شدم.
این دختر در 17 سالگی سینه های بالغی داشت و این خوش شانسی من بود خب.
تا الان هم جز اندکی از پسرانی که با انها رفاقت به هم می زدم,کسی خبردار این جریان نیست.
چیزی که هست انکه هر چی الان فکر می کنم چرا بی هیچ آگاهی , دیدگاهی یا حتی پیش زمینه ی ذهنی ( تا قبل از تماشای فیلم به واقع هیچ تعریفی برای خودم از همجنسگرایی که ان موقع همجنسبازی می نامیدمش نداشتم یا حتی درباره اش فکر نکرده بودم ) خواستم این تجربه را (آن موقع انجام همه چی به اسم تجربه را برای خودم مجاز می دانستم….زنده باد نظام اخلاقی!!) داشته باشم,هیچی یادم نمیاد.چرا ؟ چرا خواستم این را تجربه کنم.لعنت به حافظه ی گرام.حتی فکر دلیل تراشی و موجه سازی هم نبودم.
وقتی به تاریخچه ی دوستیابی خودم نگاه می کنم, از ابتدا همیشه می خواستم یک دوست دختر اختصاصی داشته باشم.
در مهد کودک (5 ساله بودم و در 6 سالگی به آمادگی رفتم ) دختری بود به اسم گلسا.زیاد به مهد کودک نمی امد.یک روز ما را برده بودند به اتاق فیلم برای تماشای کارتون تام و جری یا دامبو . انگشتر گلسا گم شده بود و زار زار گریه می کرد.یک پسری بود تپلی و کچل که اونهم از گلسا خوشش میامد.گفت به گلسا که انگشترو پیدا می کنه. ولی من گفتم که نخیر ,گلسا جونم خودم پیدا می کنم. البته هر چی گشتیم پیدا نشد و راستش رو بخواهید اصلا نگشتیم. به چشم دوانی مختصری به ابعاد اتاق نمایش کارتون اکتفا کردیم و خب چون هیچ گاه نمی توانم کسی را دلداری بدهم یا لا اقل اگر هم تلاشی می کنم ,گلسا که با دلداری من آروم نشد و کم کم خودش گریه ش تمام شد.بعد از ان را به یاد ندارم.ولی گلسا خیلی قشنگ بود و به گمانم به سن هم از من کوچکتر بود.
در 6 سالگی گلناز اسم رفیقه ی اختصاصی م بود.می گفت باباش سرهنگه و یک انباری در ته زیرزمین دارند (زیرزمین به خودی خود ترسناک هست چه برسد که یک انباری هم در ته اون واقع شده باشد ). که ادم های باباش (من از 6 سالگی با مفهوم مزدور آشنایی به هم زدم )بچه هارو می گیرن ,اون تو زندانی می کنن.این بچه که صورتی بیضی با چشم های بادومی و لب های غنچه و پوستی مهتابی داشت یک سادیسمی بی حد و مرز بود. حال انکه من با کمال صداقت خوراکی های خودم را به طور خودجوش با اون قسمت می کردم.این دوستی تا فارغ التحصیلی من از امادگی ادامه یافت.
در هفته ی اول دوران کلاس اولی ,اسم دوست دختر من نازنین بود ( تا اخر عمر این اسم رو خواهد داشت ). از درک ادم بزرگ ها خارجه که ما با چه از خود گذشتگی دستهامون رو روی شونه ی هم در تمام طول زنگ های تفریح خسته می کردیم و کفش هامون رو دور حیاط قبر گونه ی دبستان با ممارست , صبح ها قبل از زنگ مدرسه و تشکیل صف می فرسودیم.خوبه که هنوز چتری های لخت موهای خرمایی ش و گرمی تن بچه گانه ش جلوی چشم من و در پهلوی سمت راست من زنده است.چون اون پس از 3 یا 4 روز مدرسه ش رو تغییر داد و من رو نا فرجام کرد.
ادامه دار….
I’m your man
May 31, 2008
I’m your man
May 19, 2008
دارم آهنگ لئونارد کوهن رو گوش میدم.حسی که از این اهنگ در چشم انداز خاطرات من درج پیدا می کنه,به تابستون گذشته مربوط می شه.من عاشق بعد از ظهرهای داغ تابستانم.وقتی پرده های اتاق افتاده باشه و اشیا در نوری هوس انگیز بکارتشون رو می بازند و حجم اندوه اور گرما نفوذ میکنه در درزهای ناچیز آدم..اون موقعست که کشف کردم زنی باید در زندگی من باشه.از پیشتر,از سوم دبیرستان که اولین هم تنی رو تجربه کردم,می دونستم زن منو به خود می کشه,مثل اهنربایی که براده های شهوت رو با میل در من یکجا کنه.که
من مرد تو هستم …
اگه یه عاشق می خوای..من هرکاری ازم بخوای برات انجام میدم..و اگه یه جور دیگه عشق می خوای..من یه ماسک به چهره میزنم..
کما اینکه تا حال هم ماسکی داشته ام.تو که دیدی
تو رو عرق کرده دوست دارم,با چند تار موی مختصر که چسبیده به گردنت در حالیکه رو تختی رو تا زیر سینه هات بالا کشیدی,لامصب خوب بلدی!!یک وری دراز کشیدی و کاش تخت تو تابوت من بود . کاش خوابت نمیومد..نحسی این بعد از ظهر ها به همینه.خواب یهو می گیردت.آدم رو نافرجام میکنی.من باید بنشینم پای برنامه ی کشدار تلویزیون,آیا تو را بیدار شدنی هست؟
در کدوم فرایند نا عاقلانه ای گواهینامه ی تو صادر شد؟طرز رانندگیت منو یاد آخرین ارابه رانی کلئوپاترا میندازه.با نگاهت مسیر اتوبان رو شلاق می زنی و ناخن های لاک زده ت پوشش بی دفاع فرمان رو زخم میزنه
آغاز زن یا دختر کوچولو بیدار شو
May 31, 2008
در دانشگاهم.1 ساعت دیگه کلاسم شروع می شه و یکهو به سرم زد بلاگی بسازم.مثل بچه ای که چادر مامانو می کشه:من بستنی می خوام.دلم یه چیز خنک می خواد.سطحی مطبوع از بر آمدگی های بی ملاحظه ی زن.زن در نظر من همیشه چیزی خنک بوده.فرو نشاننده ی داغ زدگی ها.مرهم آماس های تابستانی.این شد که از زن خواستم بنویسم
-
من ل ز ب ی ن نیستم.ا س ت ر ی ت هم نیستم.و این به واقع عذاب آوره.ب ا ی بودن……چیزی در میانه.انگار که تعلقی نیست.
قصد ندارم لا اقل فعلن از چیزی دفاع کنم.نوشتن همین و تمام
Hello world!
May 31, 2008
Welcome to WordPress.com. This is your first post. Edit or delete it and start blogging!





